وقتي گفتم دوستت دارم به من خنديدي. وقتي گفتم عاشقتم بازهم به من خنديدي و گفتي چشمانت دروغگوي خوبي هستند. وقتي خواستم تو را مانند ماه در ميان آسمان دلم ميهمان كنم به من پشت كردي و مرا رنجاندي. گفتي ستاره تو بايد به دنبال آسمان بهتري بگردد. اما امان از امروز كه من بر ماه زيباي آسمانم كه تو بودي چادري از سياهي كشيدم و تو را براي هميشه در پس هفت آسمان پنهان نمودم تا تو ديگر راحت و آسوده به دنبال آسمان زيبايي بگردي كه من هيچ بويي از زيبايي آن نبرده بودم.
وقتي خواستم عاشقانه بگويم دوستت دارم پوزخند مضحكي زدي و گفتي اين حرفها مال كتاب قصه هاست. اما تو هيچ گاه نفهميدي كه عشق من عشق پاك كودكانهاي بود كه زير سايه نامهرباني تو پرپر شد و دل كوچكش پژمرد و پژمرد و مرد.
فراموش كردن معشوقه براي عاشق كار آساني نيست اما بايد پذيرا بود كه هر عشقي نه به وصال خواهد رسيد و هر ياري به يارش. پس عشق را نمي توان آنقدر كوچك دانست كه به خاطر آن ازدواج كني بلكه عشق، ماندگاري است كه هميشه در دل مي ماند وفراموش نمي شود و شايد امروز بهتر بگويم كه عشقي كه به وصال برسد عشق نيست. پس امروز از اينكه به تو نرسيدم ديگر زانوي غم بغل نمي كنم و با صداي مرغ شب ،تا سحر گريه نخواهم كرد بلكه ردپاي تو را از لابلاي عطر ياس و از نور زيباي گنبد زرد آقا مي جويم اگر چه مي دانم كه هيچگاه سرم شانه هايت را حس نخواهد كرد و مأمني براي گريه هايم نخواهد بود. ديگر تو را در باران خواهم جست وقتي كه باران خواهد باريد و صداي نوازشگرش مرا به ياد تو خواهد انداخت/منتظر باران مي مانم…..
