تبليغاتX
به كلبه من خوش آمديد.قدمهايتان بر روي چشمانم

خداوندا اشكي براي دردهايم نمانده،زباني براي گفتن ضجه‌هايم ندارم و گوش هايي براي شنيدن تنهاترين صدايم نمي‌بينم. دلم گرفته از دنيايي است كه هيچ رنگي از صداقت و پاكي نبرده،كسي حرفهاي من را نشنيد و كسي گوش به سكوت من نداد. بغض‌هاي نتركيده ام را ميهمان كه كنم،سرم را روي شانه‌هاي كه گذارم و براي نديدن چه كسي شب تا سحر اشك ريزم؟ گونه هايم براي چه خيس شده و شبنم در سحرگاه از چه معشوقه اي تراوش كرده است؟هيچ كس مرا نفهميد.شايد اين حرف تكراري و كليشه‌اي ذهن كجور من شده باشد. هيچ كس با من صادق نبود و كسي فانوس عاشقي مرا روشن نكرد… سحر بوي تنهايي مرا نفهميد. حس غريبانه كوچه براي چشمانم گريه نكرد،ابر نباريد و من باز تنهاي تنها در اوج بي‌كسي،فرياد غروب نكشيدم. هنوز دنبال رؤيايي مي گردم كه رؤياترين رؤياي بي‌كسي است. رؤيايي كه تنها يك آرزو است و آرزويي كه تنها يك رؤيا. يك رؤياي غيرواقعي؛با يك عالمه بي‌كسي وتنهايي! سكوت… سكوت.. غم..غم… گريه… و بازهم گريه… ) سبوی ش ک س ت ه

 وقتي گفتم دوستت دارم به من خنديدي. وقتي گفتم عاشقتم بازهم به من خنديدي و گفتي چشمانت دروغگوي خوبي هستند. وقتي خواستم تو را مانند ماه در ميان آسمان دلم ميهمان كنم به من پشت كردي و مرا رنجاندي. گفتي ستاره تو بايد به دنبال آسمان بهتري بگردد. اما امان از امروز كه من بر ماه زيباي آسمانم كه تو بودي چادري از سياهي كشيدم و تو را براي هميشه در پس هفت آسمان پنهان نمودم تا تو ديگر راحت و آسوده به دنبال آسمان زيبايي بگردي كه من هيچ بويي از زيبايي آن نبرده بودم.

وقتي خواستم عاشقانه بگويم دوستت دارم پوزخند مضحكي زدي و گفتي اين حرفها مال كتاب قصه هاست. اما تو هيچ گاه نفهميدي كه عشق من عشق پاك كودكانه‌اي بود كه زير سايه نامهرباني تو پرپر شد و دل  كوچكش پژمرد و پژمرد و مرد.

فراموش كردن معشوقه براي عاشق كار آساني نيست اما بايد پذيرا بود كه هر عشقي نه به وصال خواهد رسيد و هر ياري به يارش. پس عشق را نمي توان آنقدر كوچك دانست كه به خاطر آن ازدواج كني بلكه عشق، ماندگاري است كه  هميشه در دل مي ماند وفراموش نمي شود و شايد امروز بهتر بگويم كه عشقي كه به وصال برسد عشق نيست. پس امروز از اينكه به تو نرسيدم ديگر زانوي غم بغل نمي كنم و با صداي مرغ شب ،تا سحر گريه نخواهم كرد بلكه ردپاي تو را از لابلاي عطر ياس و از نور زيباي گنبد زرد آقا مي جويم اگر چه مي دانم كه هيچگاه سرم شانه هايت را حس نخواهد كرد و مأمني براي گريه هايم نخواهد بود. ديگر تو را در باران خواهم جست وقتي كه باران خواهد باريد و صداي نوازشگرش مرا به ياد تو خواهد انداخت/منتظر باران مي مانم..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 18:31  توسط ابراهیم  |