تبليغاتX
به كلبه من خوش آمديد.قدمهايتان بر روي چشمانم

خداوندا اشكي براي دردهايم نمانده،زباني براي گفتن ضجه‌هايم ندارم و گوش هايي براي شنيدن تنهاترين صدايم نمي‌بينم. دلم گرفته از دنيايي است كه هيچ رنگي از صداقت و پاكي نبرده،كسي حرفهاي من را نشنيد و كسي گوش به سكوت من نداد. بغض‌هاي نتركيده ام را ميهمان كه كنم،سرم را روي شانه‌هاي كه گذارم و براي نديدن چه كسي شب تا سحر اشك ريزم؟ گونه هايم براي چه خيس شده و شبنم در سحرگاه از چه معشوقه اي تراوش كرده است؟هيچ كس مرا نفهميد.شايد اين حرف تكراري و كليشه‌اي ذهن كجور من شده باشد. هيچ كس با من صادق نبود و كسي فانوس عاشقي مرا روشن نكرد… سحر بوي تنهايي مرا نفهميد. حس غريبانه كوچه براي چشمانم گريه نكرد،ابر نباريد و من باز تنهاي تنها در اوج بي‌كسي،فرياد غروب نكشيدم. هنوز دنبال رؤيايي مي گردم كه رؤياترين رؤياي بي‌كسي است. رؤيايي كه تنها يك آرزو است و آرزويي كه تنها يك رؤيا. يك رؤياي غيرواقعي؛با يك عالمه بي‌كسي وتنهايي! سكوت… سكوت.. غم..غم… گريه… و بازهم گريه… ) سبوی ش ک س ت ه

تقديم به تمام عاشقاني كه مزه شكست را چشيده اند

عشق بي عشقي خداحافظ

 چشمانت را ببند. كمي تمركز كن و آنوقت روح عشقت را احضار كن. آرام در گوشش بگو: "تو را بخشيدم و از او بخواه كه تو را هم ببخشد و بعد چشمانت را محكم ببند و به او فكر نكن"

 شب هاست كه با اين رجز به خواب مي روم و هرشب كه مي گذرد و شب بعد مي آيد احساس مي كنم كه بايد به خود بقبولانم كه تو ديگر عشق من نيستي بايد بپذيرم كه تو مونس دلتنگيهاي من نبوده و نيستي. هرچه بين ما بود و گذشت تنها يك خواب بود؛خوابي كه در روياها بايد سراغش را گرفت...

دست هايم هيچگاه گرمي دستانت را احساس نكرد و شانه هايم از وجودت سرشار نشد. لبانم براي بوسه زدن بر گونه هايت در حسرت ماند.گوش هايم عاشق يك كلمه‌ي تو بود: دوستت دارم" و درانتظار آن  سال ها صبوري كرد اما دريغ از عشق

***

كاش دل هم عقل داشت. كاش دل ساده نبود و مي فهميد دورنگي چيست؟ تعهد چيست و بي وفايي چه حدي دارد. كاش او مي دانست كه آسمان همه جا آبي است و خدا براي عشق ورزيدن عادل است.  دل ساده بود وعاشق چشم بسته وصادق. اما يار دل در دنيايي مي پروراند كه اين دل غمزده نمي توانست ديگر سنگ صبورش شود واو را همراهي كند.

***

وقتي آغوش دل بازكردم به ناگاه چشمان دلم  سريد روي چشمانش و يكهو وجودش پريد توي دلم. خيلي راحت وبي درنگ خانه كرد، مأوا گزيد وامروز چون خاري بزرگ بدون گل ماند كه از يمن وجودش شب تا سحر ناله مي كنم و خون دل مي خورم اما مرهي براي التيام زخم هاي چركينم نمي يابم.

گويندهرچيزي دكتر دارد اما دكتر دل من او بود. او كه عشق وتعهد دكتر هيچگاه در وجودش نه جوانه زده بود و نه حتي بويي از آن به مشامش رسيده بود...

***

سخت است خيلي سخت دل كندن از كسي كه برايش شب تا صبح گريه كرده باشي. سخت است سخت براي ديدن كسي كه چشم به انتظار دوخته باشي و پس از سالها رهايت كرده باشد و دل در دل معشوقه اي ديگر به امانت سپرده باشد... وقتي غم هجران عاشقي را بشنوي كه معشوقه اش عشق را نمي فهمد. عشق برايش يك هوسبازي بچه گانه است ديگر انتظار سرو قامت بودن عاشق بيهوده است واضافي. پس نبايد گفت كه چرا گريه امانم را بريده است چرا ديوانه وار وجودم را به سيلاب اشك ميهمان كرده ام و چرا مجنون وار سر به بيابان زده ام.

***

آري...پايان عشق هميشه خوش و دل انگيز نيست. اما خدا نكند شكست در عشق با شكست در هستي انسان گره خورده باشد. آنوقت.... دنيا تيره تر از تيرگي خواهد بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 15:26  توسط ابراهیم  |