وقتي آسمان عاشق يك دل مرده مي شود!
نگاهت را به آسمان بدوز. خبري از ابر نيست. صاف و پاك. نگاهت مي كند. مثل هميشه اما اينبار در برق چشمانش رد پايي از عشق به چشم مي خورد. عشقي كه براي رسيدنش سالها به انتظار نشسته بود. و اينبار او بود كه اشك عاشقي در چشمانش به حلقه درآمده بود و محكم مي نگريست. امروز چشمان معشوق او عاشق شده و فانوس دلش براي رسيدن به تو روشن شده است. ديروز هجر دوري او تورا مذاب كرده بود و امروز پروانه وار دور تو مي گردد تا از شمع وجودت روشن ونوراني گردد.
چشمانت را ببند. نگاهت را ببر. به درون دلت نگاه كن. گريه اش را گوش كن .ضجه اش را بشنو. زخم هايش را مرحم بذار و دلت برايش بسوزان. او كه سالها درهجر معشوقه اش سوخته و هيچگاه لب از شكايت تر نكرد و فقط گريست. فقط گريست. گريست. و اشك ريخت. و سكوت كرد. دل به دريا زد و استوار ايستاد به اميد اينكه روزي يارش از راه خواهد رسيد. اما اي واي اگر يار مرده باشد. اي واي اگر يار افسرده شده باشد. اي واي اگر يار او را فراموش كرده باشد. نگاهش را به آسمان مي دوزد. و باز صافي او را به تماشا مي نشيند. اشكهايش را پاك مي كند و دلش را در آغوش مي گيرد.او را مي بوسد. نوازشش مي كند و دلداريش مي دهد. زمان مي گذرد. دلش ديگر بايد عادت كند يارش مرده است. بايد عادت كند يارش او را تنها گذاشته اما وجودش چه گناهي كرده كه تا آخر عمر دل يك مرده را بايد با خود حمل كند. بايد خودش را بسوزاند. وتنها سكوت اختيار كند.
و باز هم دلش گريه مي كند. كاري ديگر بلد نيست. صدايش ديگر شيرين نيست. از غم گفتن و غم شنيدن برايش اپيدمي تكراري هرروزش است كه سحر خوب آن را ياد گرفته است. چشمانش را مي بندد آرام گريه مي كند تا حتي شبنم اشكهايش را نبيند.