اين است پایان یک عشق...
دلم برای لحظه هایت تنگ شده،لحظه هایی که با عشق در پستوی خاطرات کهنه ام جا خوش کرده اند. حرف هایی که برای نگفتنشان باید زبان خود را جوید و مهرسکوت بردهان زد.
دلم برای لحظه هایت تنگ شده. ماه هم تنهاتر از قبل به تنهایی یاس زل زده و نگران به سوسوی ستاره ها دل خوش کرده. هلال ماه امشب مثل گذشته نیست. ببین چقدر از هجر غم دوری تو لاغر شده.
فضای کوچه بوی یاس نمی دهد.ژاله از پاکی حرف نمی زند. بلبل نمی خواند. قناری نمی آوازد و کلاغ آماده تر ازهمیشه فریاد شوم قارقار خود را در کمال زشتی می سراید و هجر بزرگ تنهایی را برای دل شکسته ام به ارمغان می آورد. فانوس خیال دیگر از تو حرف نمی زند. برای لحظه ای با تو بودن چشمان عاشقم گریه نمی کند و دری برای نگریستن و انتظار دراین وادی پیدا نمی شود.
چشم انتظار بهاری ننشسته و ردپای خورشید در قطره قطره باران را نمی جویی. دیوار شیشه ای دیروز،امروز به کوهستانی ضخیم تبدیل شده که بین من وتو زاگرس ها والوندها در برابرشان کوچکند. برف دماوند شادی بخش لحظه ها نیست و چشمه ساران زاگرس خستگی عطش را در تنمان نزدود.
دلم برای لحظه هایت تنگ شده،لحظه هایی که باید در ذهن و خیال ، آرام بایگانی کرد و سرپوش مرگ برآن نهاد.
لحظه ها بازهم می گذرد. بدون هیچ نور و مهربانی. سکوت بازهم فضای خانه را پر می کند.تنهایی زمین را فریاد می زند و واژه عشق برای همیشه به ابدیت می پیوندد. این است پایان یک عشق واقعی؛ مرگ عاشق زیر پای معشوق...!

تولد یک تنها
سوز سردی فضای شهر را پرکرده. برف می بارد و صدای پائیز زمستان را فریاد می زند.
شب از نیمه گذشته،مادر درد می کشد ،هنوز هجر غم درگذشت جوان 18ساله اش را از یاد نبرده. دردش دوتا شده وحالا موعود کودکش فرا رسیده. پدربزرگ مشغول خواندن قرآن است. فضا بوی استرس می دهد و همه حال و هوای عجیبی دارند.
قابله را صدا می زنند،می آید و ساعتی بعد کودکی متولد می شود ؛ضعیف ولاغر
همه گریه می کنند شاید از خوشحالی باشد. جای جوان دیروز کودکی متولد شده که کسی امیدی به دنیا آمدنش نداشت چرا که کمر مادر درغم نورشیدش شکسته بود و آنقدر گریه کرد که افسرده شد….
سپیده سرزد.روزها گذشت و کودک بزرگ شد. کودک دیروز،جوان 24ساله امروز شده که تنها و غریب،شب تا صبح به آینده مبهمی می نگرد که سوسوی امید درآسمان آن گم شده و تنها دلخوشی اش گنبد زیبای حرم آقاست که از پشت شیشه اتاقش کاملاً پیداست.
بارها به خود گفته است که چرا باید متولد می شد؟ چرا هنوز زنده است. اما این ناشکری است. شاید اقبال و بخت روزگار این را برایش سرنوشت زده باشد. مثل هرجوان ایرانی و نسل سوخته ای دلزده از همه جا و همه چیز و همه کس، تصویر گذشتن عمر را در چشمان خود به نظاره می نشیند و بارانی که دیگر با رؤیاهای کودکی همراه نیست.
شب بوی سیاهی می دهد. سیاه تر از آنچه سیاهی نامند.اما دلش نیز ازسیاهی ها سیاه شده ودوراز یاد خدا. با خدا قهر نکرده اما زنگار زده وتوبه عشق را نسروده است.
دلش شکسته،اشتباه کرده. این را خوب می فهمد اما چیزی شبیه شیطان زیر پوستش نشسته و نمی گذارد که فراموش کند گذشته را. همنشینی با یار و محبت های از دست رفته را.
دل نگران است. نا امید شده وغمگین. دوراز معرفت عشق حق در زمین عاشقی قدم برمی دارد. می نوشد و می جوشد و روز به ماه وماه به سال می کند اما دریغ از پارسال!
کودک دیروز با همه رؤیاهایش خسته و رنجور گوشه ای کز کرده و به تماشای ماه چشم دوخته،اشک می ریزد وگریه می کند. دست های نوازشگر ماه دلش را روشن می کند.امشب با ماه سخن بسیار دارد،یکسال دیگر هم دراوج تنهایی وغربت گذشت.از مشکلاتش،رنج هایش با او حرف می زند. عقده های دلش را پیش ماه خالی می کند. برشانه های او تکیه می زند…
در آرزوی رؤیاهایش به خواب می رود و از امروز دوباره گذر عمر را به نظاره می نشیند….. تولدت مبارک
