باران باش؛ کسی به باران عادت نمی کند
باران می بارد، کوچه صدای پای باران را می شنود و پاییز خیابان را زرد پوش می سازد. نم نم باران گونه های لطیف یاس را می نوازد و پیرمرد تنها گوشه ای در خود کز می کند تا شاید سحر مژده آمدن خورشید را نوید دهد.
باران می بارد. تند تر از قبل. صدای باران در زیر پای عابران کوچه گم می شود. و تنها تو می مانی و یک دنیا سکوت وحشتناک تنهایی.
دیروز ابر آمد. او تنها نبود. باران را با خود آورد. اما چترش زیبا نبود. شاید تو نبودی او هم زیبا نبود. نم نم باران نوازشگر نشد. یاس از آمدنش کوچه را گلباران نکرد. چرا که دیروز از فرط ناراحتی نگذاشت هیچ کس بویش را استشمام کند. باران بارید اما کسی برای او گریه نکرد. باران آمد اما شیشه سیاه پنجره زیبا نشد. او آمد. رعد آورد. ضجه زد و برق بارید.اما صدای تو بلند نشد. آسمان از دیدن تنهایی تو ساکت شد وخود رادر چادرسیاه رنگ و زشتی مخفی کرد. ماه خودش را گم کرد و آنقدر گریه کرد که چراغ دلش خاموش شد.
باران آمد. اما تو نیامدی. امسال باران برایم زیبا نبود. هنوز هم زیر چترهایم جای تو خالی است. باران مرا خیس کرد تا تو خیس نشوی .
باران که آمد یکهو دلم گرفت. بدجوری هم گرفت. به یاد غم دوری تو افتاد اما باران امان نداد که برای ندیدنت گریه کنم. شاید تو خوش باشی و گریه کردن من بیهوده. اما باران می بارد. و خوب گریه می کند. یادت باشد باران باش چرا که کسی به باران عادت نمی کند!

یاس تنها شد!
فضای کوچه پر شده از عطر یاس،شاخه های یاس با گلهای سفید زیبایش از درون خانه همسایه سرک کشیده و چشم انتظار آمدنت مانده،هر روز می آمدی! سلام یاس می کردی،گل کوچکی می چیدی. می بوئیدی، بوسه می زدی و بر سنگ فرش کوچه گام می نهادی...
چند روزی است که یاس نوازش دستهای تو را فراموش کرده، تنها از صبح تا شب به انتهای کوچه ای چشم دوخته که جز تنهایی صدایی از آن برنمی خیزد. نگاه یاس به گنبد زرد آقا افتاده،شاید آمدن تو را از او طلب می کند. عاشق وار به دنبال معشوق می گردد.
امشب آسمان مهتابی بود. یاس چشم از حرم برنمی داشت.ماه در چشمان یاس نورافشانی کرد.دل یاس آرام گرفت. ستاره ها شروع به هلهله وشادی کردند. ماه خبر از تو آورد. تو رفته ای اما یاس را زخاطر نبرده ای
سلامت را یاس پاسخ داد:« چشم انتظارم، چشم انتظارم،خدا کند وقتی آمدی نخشکیده باشم.زمستان است... »
سحر می شود. ماه کم کم باید خداحافظی کند. یاس یک بغل بوی خوش به او هدیه می دهد و نگاهش را به طلوع سپیده می دوزد.
روزها می گذرد... یاس هنوز تنهایی را زمزمه می کند...چشم انتظار و تنها... منتظر است تا برگردی. شاید او بهتر می داند که تو هم دلت برای دیدن و بوئیدنش تنگ شده. گریه نکن. اشک نریز! تو می آیی. حتی اگر زمستان کمر یاس را خمیده کند.حتی اگر پاییز زیبایی را از یاس بدزد..او زیبا خواهد ماند. می آیی! این را خوب می دانم...