ماه شو! مهربان.صاف وزيبا
اگر چه تو او را نديده و نمي شناسي.اما ماه تو را خوب مي شناسد.هرشب برايت آسمان را نور باران كرده و ستاره ها را مي رقصاند.روشني را ميهمان دل پاك وصيقل زده ات مي كند.
تو ماه را نمي شناسي اما او هرشب براي تك ستاره ات لالايي مي خواند. پروانه را مي نوازد و چراغ خاموش حوض كوچك حياط را او روشن مي كند.
نمي داني شب هايي كه آسمان مهتابي است.زمين چه حالي دارد. قناري براي آواز خواندن چه شوري به پا كرده.باران ديگر اشكي براي گريستن ندارد و باد گونه هاي نازك نيلوفر را نمي شكند.همه جا روشن از حضور او مي شود.حتي بيابان! بيابان او را درآغوش مي گيرد و تا صبح از عشق برايش مي خواند.او را خوب نگر.به عشق آمدن بهار روزها را بدون ماه در هجر برق شوم وتگرگ طي كرده وبراي رسيدن به يك شب مهتابي خود را قرباني سكوت خواهد كرد.
ماه را نمي شناسي اين را خوب مي دانم. اما او تو را و مرا خوب مي شناسد. او ماه مهربان من و توست. تو نمي تواني او را ببيني.حال كه روزنه ي قشنگ چشمت براي ديدن با روشني ها قهر كرده بگذار با چشمان زيباي دلت در آيينه ي پاك قلبت او را به تماشا بنشينم. با او حرف زنم وقصه ي عاشق شدن را برايش تعريف كنم. او مهربان است.مهرباني را دوست دارد وبراي مهرباني كردن هرشب در دنيا به دنبالت مي گردد.چشمهايت را بازكن.كمي به درونت بنگر.پرواز كن.فرياد زن وماه شو...مهربان.صاف و زيبا!
