خداوندا اشكي براي دردهايم نمانده،زباني براي گفتن ضجههايم ندارم و گوش هايي براي شنيدن تنهاترين صدايم نميبينم.
دلم گرفته از دنيايي است كه هيچ رنگي از صداقت و پاكي نبرده،كسي حرفهاي من را نشنيد و كسي گوش به سكوت من نداد.
بغضهاي نتركيده ام را ميهمان كه كنم،سرم را روي شانههاي كه گذارم و براي نديدن چه كسي شب تا سحر اشك ريزم؟
گونه هايم براي چه خيس شده و شبنم در سحرگاه از چه معشوقه اي تراوش كرده است؟هيچ كس مرا نفهميد.شايد اين حرف تكراري و كليشهاي ذهن كجور من شده باشد. هيچ كس با من صادق نبود و كسي فانوس عاشقي مرا روشن نكرد…
سحر بوي تنهايي مرا نفهميد. حس غريبانه كوچه براي چشمانم گريه نكرد،ابر نباريد و من باز تنهاي تنها در اوج بيكسي،فرياد غروب نكشيدم.
هنوز دنبال رؤيايي مي گردم كه رؤياترين رؤياي بيكسي است. رؤيايي كه تنها يك آرزو است و آرزويي كه تنها يك رؤيا. يك رؤياي غيرواقعي؛با يك عالمه بيكسي وتنهايي! سكوت… سكوت.. غم..غم… گريه… و بازهم گريه…
